«دوچرخهات هنوز در گوشه «پارکینگ»، ساکت و صبور ایستاده است؛ گویی منتظر توست تا دوباره رکاب بزنی و به گذشته برگردی. تو رفتی، اما ردپای لبخندهایت روی زنجیرهایش باقی مانده. پدر بزرگم، دوچرخهات دیگر مسیری نمیرود، بلکه حافظهی حرکتِ عشق توست که حتی پس از سکون، نفس میکشد.»😔💔
